تبليغاتX
لحظه های ناب
لحظه های ناب
کار ما نیست شناسایی « راز» گل سرخ ، کار ما شاید این است که در«افسون» گل سرخ شناور باشیم .  
قالب وبلاگ

چه رابطه ی عجیبی بین این دو است ، به خاطر ترس دروغ میگوییم و به خاطر افشای دروغ میترسیم ، در نتیجه باز هم دروغ میگوییم !!!

شاید باورتان نشود ، این روزها از بس دروغ گویی و درویی زیاد شده است ، دلم برای راستی و صداقت تنگ شده است ، من یک بار در وبلاگ شخصی نظر گذاشتم و از او خواستم که در مورد وبلاگ من هم نظرش را ارائه دهد ، اما زمانیکه دوباره به وبلاگش رفتم و در قسمت نظر خواهی جوابی را که برایم نوشته بودم ، خواندم با یک لحن تند و تحقیر آمیزی رو به رو شدم، البته حرف زشتی ننوشته بود ولی با یک حالت بی ادبانه و گستاخانه به من تفهیم کرد که اصلاً از وبلاگ من و مطالب آن خوشش نیامده و وقتی جوابش را دیدم ، خیلی عصبانی و ناراحت شدم ولی بعدش وقتی صداقت و رک گویی این شخص را حتی در لحن بی ادبانه اش یافتم ، خیلی خوشم آمد ، البته بگویم من از لحن ایشون خیلی ناراحت شدم چون ایشان میتوانستند با لحن محترمانه تری ، دیدگاه و نظرشان را بیان کنند واینگونه من هم ناراحت نمیشدم واز طرفی من هم برای تفکر و دید گاه این انسان ارزش قائلم و قصد تحمیل عقایدم را به ایشان نداشتم !حالابگذریم از این قضیه ،هدفم از نوشتن این تجربه این بود که بدانید گفتن حقیقت هر چند تلخ در اکثر مواقع بهتر از دروغ شیرین است !

بقیه مطلب رو در ادامه مطلب بخونید


برچسب‌ها: دروغ, خیانت
ادامه مطلب
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 16:1 ] [ پرستو ] [ ]

مردی میخواست کاملا خدا را بشناسد.ابتدا به سراغ افراد و کتابهای مذهبی رفت ،اما هر چه جلوتر رفت گیج تر شد.افرادو کتابهای نوع دیگر را هم امتحان کرداما به جایی نرسید.خسته و نا امید راه دریا را در پیش گرفت .کنار ساحل کودکی را دید که مشغول پر کردن سطل کوچکی از آب دریا بود.سطل پر و سر ریز می شد اما کودک همچنان آب می ریخت.مرد پرسید: «چه میکنی؟»کودک جواب داد:«به دوستم قول دادم همه آب دریا را در این سطل بریزم وبراش ببرم!»تصمیم گرفت پسر را نصیحت کندواشتباهش را به او بگوید،اما ناگهان به اشتباه خودش پی بردکه می خواست با ذهن کوچکش خدا را بشناسد و کل هستی را در آن جا دهد!فهمید که با دلش باید به سراغ خدا برود.به کودک گفت:«من وتو یک اشتباه را مرتکب شدیم!»

مولوی می گوید:

هرچه اندیشی پذیرای فناست آنچه در اندیشه ناید آن خداست

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 9:50 ] [ پرستو ] [ ]

در روزگار قدیم ، شاهزاده جوانی به دست سربازان پادشاه سرزمینی دیگر اسیر شد.آن پادشاه میتوانست دستور کشتن او را بدهد ولی جوانی و افکار شاهزاده جوان وی را تحت تأثیر قرار داد . از این رو، برای آزادی اش شرطی گذاشت ، او باید به یک پرسش بسیار مشکل پاسخ می دادویک سال فرصت داشت تا جواب را بیابد ، واگر پس از این مدت موفق به یافتن پاسخ نمی شد ، جان خود را از دست میداد.و پرسش از این قرار بود :

«زنان واقعاٌ چه میخواهند؟»

حتی مردم فرهیخته و تیز هوش نیز جوابی برای این پرسش نداشتند . امّا از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود ، وی پیشنهاد پادشاه را برای دادن پاسخ در مدت یک سال پذیرفت.

شاهزاده به سرزمینش بازگشت و بدون معطلی تحقیق خود را آغاز کرد و از همه پرسید ، امّا هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی به این سؤال بدهد . سر انجام فردی به وی پیشنهاد کرد تا با پیرزن جادوگری مشورت کند  .  ولی ممکن بود دستمزد وی خیلی بالا باشد چرا که او به خاطر دریافت مبلغ های هنگفت در آن سرزمین شهرت داشت.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید ، شاهزاده فکر کرد چاره ای به جز مشورت با جادوگر پیر ندارد و جادوگر قبول کرد تا جواب سؤال را بگوید ، امّا ابتدا از شاهزاده خواست تا با دستمزدش مؤافقت کند .

جادوگر درخواست کرد که با نزدیکترین دوست شاهزاده که بهترین دلاور وسلحشور آن سرزمین بود ، ازدواج کند ! شاهزاده از شنیدن این در خواست بسیار وحشت کرد . آن پیرزن ، گوژپشت ، وحشتناک و زشت  بود . شاهزاده هرگز در زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی بر خورد نکرده بود ، به همین جهت نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با جادوگر تحت فشار بگذارد . امّا دوستش از جریان با خبر شد و با وی صحبت کرد . او گفت برای نجات جان شاهزاده هر کاری می کند واین شرط را پذیرفت . وپاسخ جادوگر این بود : ( آنها می خواهند خودشان تصمیم بگیرند و خود مسؤول زندگی خودشان باشند.)

پاسخ جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرد و جان شاهزاده به وی بخشیده شد . جادوگر پیر و دوست شاهزاده یک جشن با شکوه برای ازدواجشان برگزار کردند.

آن مرد خود را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد.امّا چه چهره ای منتظر او بود ؟ زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود ، منتظرش بود . مرد شگفت زده شد و پرسید : چه اتفاقی افتاده است ؟

زن زیبا جواب داد : از آنجایی که شما با من جادوگر پیر با مهربانی رفتار کردید ، از این به بعد نیمی از شبانه روز می توانم خود را زیبا سازم و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل بمانم . سپس جادوگر از وی پرسید : ترجیح میدهید که این دو نیمه از چه زمانی تا چه زمانی باشند؟

اگر شما جای او باشید کدام یک را انتخاب میکنید؟ انتخابتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.

انتخاب مرد جوان این بود : او جواب داد که این حق انتخاب را به خود جادوگر می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.با شنیدن این پاسخ ، جادوگر گفت که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند ، چرا که وی به این مسأله که آن زن بتواند خود مسؤول زندگی خودش باشد احترام گذاشته بود.

به نظر من این موضوع در مورد همه صدق میکند ، زن ومرد ندارد ، پیر و جوان ندارد ، هر فردی باید خودش برای زندگی و آینده اش تصمیم بگیرد. و آنچه که عقل سلیم حکم میکند این است که هیچ کس نباید خود را بی نیاز از مشورت افرادی که با تجربه تر هستند بداند.


برچسب‌ها: زنان ٰ خواسته آنها
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 13:37 ] [ پرستو ] [ ]

اگر هنوز زنده ای ، به خاطر این است که هنوز به آنجا که باید باشی ، نرسید ه ای.

 

پیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد، پاهایش تاریکی را تجربه کرده گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد.

 

 

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 11:43 ] [ پرستو ] [ ]

روزی بهلول از مجلس درس ابو حنیفه گذر میکرد،او را مشغول تدریس دید وشنید که ابو حنیفه میگفت : حضرت صادق (علیه السلام) مطالبی میگوید که من آنها را نمی پسندم ، اول آنکه شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتی که شیطان از آتش خلق شده و چگونه ممکن است بواسطه آتش عذاب شود ، دوم آنکه خدا را نمیتوان دید و حال اینکه خداوند موجود است و چیزی که هستی و وجود داشت چگونه ممکن است دیده نشود؟ سوم آنکه فاعل وبه جا آورنده اعمال خود بنی آدمند ، در صورتی که اعمال بندگان به موجب شواهد از جانب خداست نه از ناحیه ی بندگان ، بهلول همین که این کلمات را شنید کلوخی برداشت و به سوی ابو حنیفه پرت کرده و گریخت ، اتفاقاٌ کلوخ بر پیشانی ابوحنیفه رسید و پیشانی اش را کوفته و آزرده نمود ، ابو حنیفه وشاگردانش از عقب بهلول رفتند و او را گرفته وپیش خلیفه بردند ، بهلول پرسید از جانب من به شما چه ستمی شده است؟ ابو حنیفه گفت : کلوخی که پرت کرده ای سرم را آزرده است ، بهلول پرسید آیا میتوانی آن درد را نشان بدهی؟ ابو حنیفه گفت : مگر درد را میتوان نشان داد؟ بهلول گفت اگر به حقیقت دردی در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزی؟ و آیا تو خود نمیگفتی هر چه هستی دارد قابل دیدن است؟ واز نظر دیگران مگر تو از خاک آفریده نشده ای و عقیده نداری که هیچ چیز به هم جنس خود عذاب نمیشود؟ و آزرده نمی گردد ، آن کلوخ هم از خاک بود ، پس بنا به عقیده تو من تو را نیازرده ام ، از اینها گذشته مگر تو نمیگفتی هر چه از بندگان صادر شود در حقیقت فاعل خداوند است ؟ وبنده را تقصیر نیست پس این کلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده است و مرا تقصیری نیست .

ابو حنیفه فهمید که بهلول با یک کلوخ ، سه اشتباه و غلط او را فاش کرد ودر این هنگام هارون الرشید خندید و او را مرخص نمود.

[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 9:13 ] [ پرستو ] [ ]

نرگس دختر زیبایی بود که هر روز بر روی آبگیری خم می شد تا زیبایی خود را در آن تماشا کند.روزی به قدری شیفته ی زیبایی خود شده بود که در آب افتاد وغرق شد.به جای او گلی رویید که نرگس نامیده شد.وقتی نرگس مرد ، پریان جنگل به سراغ آبگیر رفتند و دریافتند که آب شیرین و گوارای آن از اشک شور شده . پریان از آبگیر پرسیدند :

چرا گریه میکنی؟

پاسخ داد: برای نرگس.

گفتند: آه ، هیچ جای شگفتی نیست که تو در عزای نرگس گریه کنی ، زیرا هر چند ما در جنگل همیشه سایه به سایه اش راه میرفتیم ، تنها تو بودی که میتوانستی از نزدیک به زیبایی او چشم بدوزی.

آبگیر پرسید : مگر نرگس زیبا بود؟!

پریان با تعجب پرسیدند: چه کسی بهتر از تو این را میداند؟ وانگهی ، نرگس هر روز زیبایی خود را در آب های تو تماشا میکرد.

آبگیر لحظه ای غرق در سکوت شد.عاقبت گفت:

هرگز به زیبایی نرگس پی نبرده بودم . به این خاطر برای نرگس گریه میکنم که هر گاه او بر روی من خم می شد ، من زیبایی خود را در اعماق چشمانش تماشا می کردم.

[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 8:43 ] [ پرستو ] [ ]

امید به خدا

وقتی چشم امیدتان به خدا باشد

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که راست نباشد

هیچ چیز آنقدرعجیب نیست که پیش نیاید

وهیچ چیز آنقدر عجیب نیست که دیر نپاید


برچسب‌ها: امید, خدا
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 10:37 ] [ پرستو ] [ ]

بودا به دهی سفر کرد .زنی که مجذوب سخنان وی شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه ی زن شد . کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : « این زن ، هرزه است به خانه ی او نروید .» بودا به کدخدا گفت : « یکی از دستانت را به من بده » کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : « حالا کف بزن » کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت : « هیچ کس نمی تواند با یک دست کف بزند » بودا لبخندی زد و پاسخ داد : « هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد ، مگر اینکه مردان دهکده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پولهایشان است که از این زن ، زنی هرزه ساخته اند »

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 9:53 ] [ پرستو ] [ ]

روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی میکنند ، چقدر فقیر هستند . آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟

پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد : بله پدر .

و پدر پرسید چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند . حیاط و باغ ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست !

با شنیدن حرفهای پسر ، زبان مرد بند آمده بود . بعد پسر بچه اضافه کرد :

متشکرم پدر ، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم !!!

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 11:21 ] [ پرستو ] [ ]

سلام دوستای عزیزم ، به وبلاگ من خیلی خوش آمدید ، من قصد دارم توی وبلاگم از درسهایی که توی زندگیم گرفتم و از تجربه هام واستون بنویسم ، شاید در این بین هوس کنم شعر یا داستانی هم واستون بذارم ، خلاصه اینکه دوست دارم منو با نظرات گرمتون همراهی کنید !

از خدا خواستم...

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد و خدا گفت:نه!

رها کردن کار توست .تو باید از آنها دست بکشی.

از خدا خواستم تا شکیبای ام بخشد،خدا گفت :نه!

شکیبایی،زاده رنج وسختی است، شکیبایی بخشیدنی نیست،به دست آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی وسعادتم بخشد،خدا گفت:نه!

من به تو نعمت و برکت دادم،حال با توست که سعادت را به چنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد،خدا گفت:نه!

رنج و سختی تو را از دنیا دورتر ودورتر ،وبه من نزدیک تر و نزدیک تر می کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،خدا گفت نه!

بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی ،اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.

من هرچیزی رو که به گمانم در زندگی لذت می آفریند ،از خدا خواستم وباز گفت نه!

من به تو زندگی خواهم داد ،تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم،همان گونه که آنها مرا دوست دارند

و خدا گفت:آه سرانجام چیزی خواستم تا من اجابت کنم.

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 20:57 ] [ پرستو ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام !
وقتی میخوای با کسی آشنا بشی یا کسی با تو آشنا بشه ، باید یه اتفاقی بیفته ! این اتفاق میتونه یه عشق باشه که با یک نگاه شروع شه ، میتونه یه دست مهربون برای کمک باشه که برای یاری رسوندن به سمتت دراز میشه ، میتونه توپ بازی یک بچه باشه که به سمتت پرتاپ میشه ، میتونه یه کسی باشه که توی یه جاده با تو همسفر میشه ، خوب گاهی وقتها هم مطالب یه وبلاگ میتونه تو رو به اینجا بکشونه و شروعی برای آشنایی من و تو باشه !چه اتفاق قشنگی ، به وبلاگ من خوش اومدی ، دوست عزیز !
برچسب‌ها وب
آرشيو مطالب